جلسه بیست و یکم طرح کلی اندیشه اسلامی

فهرست مطالب

جلسة بیست و یکم فرجام نبوت (2)

چهارشنبه 22 رمضان المبارک 1353 شمسی

بسم الله الرحمن الرحیم

«إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ * يَوْمَ لَا يَنفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ * وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَى وَ أَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ * هُدًى وَ ذِكْرَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ»

سوره مبارکه مؤمن آیه 51 الی 54

دیروز عرض کردیم که وعده پروردگار به انبیا و رسولانِ خود در میان مردم، یک وعده امیدبخش و نویدآمیزی ست؛ یعنی خدای متعال وعده کرده است که پیغمبران خود را و حاملان بار امانت رسالت را، و همچنین همه دعوت کنندگان به سوی دین و حق و حقیقت را، هم در این دنیا پیروز کند بر دشمنان‌شان و هم در آخرت اجر و ثواب و پاداشی به آنها ببخشد. و مجموعاً آنچه درباره پیروزی انبیا علیه السلام می‌­توان بیان کرد، خلاصه کردم در دو مطلب، یکی اینکه وقتی ما سلسه نبوت­­‌های تاریخ را از اول تا آخر ملاحظه می‌­کنیم، می‌­بینیم که مجموعاً این معلمین بشر، موفق و کامیاب شدند. درست است که بعضی از اینها در اثنای دعوت یا حتی تا پایان دعوت، با بعضی از ناکامی­‌ها و ناسپاسی­‌ها از طرف مردم روبه رو گشته‌­اند، اما در مجموع که حساب می‌­کنیم، می‌­بینیم که پیغمبران عزیز، از اول تا آخر، آن کاری را که می­‌خواستند انجام بدهند، انجام دادند. و تشبیه کردم پغمبرها را به معلمینی که دانش آموزی را از اول تا آخر می­‌خواهند تربیت کنند، یکی پس از دیگری. شش تا معلم، ده تا معلم، پانزده تا معلم، از درجات پایین تا درجات بالا، این بچه را می‌­خواهند هِی دست به دست تحویل بدهند تا این از آن حضیض نادانی برسد به اوج دانایی. اگر چه که معلم کلاس اول فقط یک مقدار از این راه را و از این مسیر را در مقابل پای این کودک می‌گذارد و او را در پیمودن آن کمک می­‌کند، اگر چه که معلم کلاس اول، رسیدن این دانش آموز به اوج کمال را نمی­‌بیند و قبل از آن درمی­‌گذرد، اما قضاوت ما درباره موفقیت یا عدم موفقیت این معلم کلاس اول چیست؟ چون او نتوانسته است این بچه را تا حد آخر برساند، یا چون او نتوانسته است به مرتبه آخر رسیدن این دانش‌آموز را ببیند، ما می­‌گوییم او ناکام شده؟ نه. او کار خودش را انجام داد، بار امانت را وقتی به نفر بعد تحویل داد که سهم مسئولیت خودش را انجام داده بود.

مثال دیگری که در این زمینه ما همیشه زدیم این است: می‌­گوییم یک بارِ بسیار سنگینِ طاقت فرسایی را قرار است که از اینجا ببریم تا آن سرِ مسجد. این بار را یک نفر نمی‌­تواند روی کول بگیرد و از اینجا تا آن سرِ مسجد، به تنهایی و بدون کمک دیگری ببرد. همه افراد هم نمی‌­توانند با هم کمک کنند، یکباره این بار را بردارند و ببرند تا آخر. یک راه باقی می‌ماند و آن این است که یک نفر از این زورمندان چندگانه‌­ای که اینجا آماده هستند تا این بار را بردارند، این بار را از اینجا بردارد ببرد تا یک متری، نفر دم بیاید این بار را از یک متری بردارد ببرد سرِ دو متری، نفرسوم به همان ترتیب، نفر چهارم به همان ترتیب، نفر بیست و هفتم، بیست و هشتم، سی­‌ام، سی­‌ و چندم؛ این بار خواهد رسید به آخرِ این شبستان، که از اینجایی که مثلاً من ایستادم تا آنجا، حدود سی و سه، چهار متر مثلاً راه است. این مقدر مسافت، این راه طی شد، این بار حمل شد، اما هر کدام از اینها که این بار را برداشتند، فقط یک متر توانستند پیش ببرند، با همین یک متر پیش بردن، ای بسا جان خود را هم از دست دادند. ای قدر این بار سنگین است که اگر انسان بخواهد حتی یک متر آن را پیش ببرد، جان خودش را در این راه مجبور است، فدا کند، و فدا هم کرد، اما حاصل جمعی که در اینجا هست این است: یک جان عزیز به قربانِ یک مرحله این راه طی شدن، و یک منزل، این بار به منتهای راه نزدیک شدن.

انبیا همان مردان زورآورِ تناوری هستند که هر کدام‌شان یک متر این بار را جلو بردند. نوح علیه السلام آمد، این بارِ هدایت بشر را و رسانیدن نسل انسان به اوج فرهنگ و فضیلت را یک متر برد پیش؛ اگر چه که در این یک متر زجرها دید، اگر چه که نهصد و پنجاه سال دعوت کرد و یک مختصری جلو رفته بود تازه، اگر چه که بالاخره جان خود را بر سر این کار گذاشت، اما آیا بالاخره وظیفه خودش را انجام داد یا نداد؟ آیا این بار را به سر منزل یک متر نزدیک کرد یا نکرد؟ می‌­بینید که کرده. بعد از نوح، پیغمبرِ بعد از او می‌آید، او این بار را از او تحویل می‌گیرد، یک متر هم او جلو می‌­برد. سومی می­‌آید، یک متر هم او جلو می‌برد. خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم تشریف می­‌آورد و مبعوث به رسالت می­‌شود، او این بار را که تا حد معینِ مقدّری رسیده است، در جاده­‌ای می‌­اندازد که روی غلطک است و پیش خواهد رفت، بشریت به بلوغ رسیده است. بنابراین انبیا از اول تا آخر موفق شدند.

بعد هم در پایان کار، آخرین سفیر الهی که در این کاغذها هم نوشتیم[1] که مسئله ظهور ولی عصر صلوات الله علیه یک نویدی­‌ست به همه الهیون و ملیون عالم در این زمینه، آخرین مأمور خدا که ما او را امام زمان خودمان می‌دانیم و همة ملیون[2] عالم منتظر او هستند، می­‌آید و این بار را می‌­رساند تا آن نقطه آخر. کار امام زمان دنبالِ کار کیست؟ دنبال کار نوح، دنبال کار ابراهیم، دنبال کار موسی، دنبال کار عیسی، دنبال کار پیغمبر خودِ ما و دنبال کار امامان پاک از اهل بیت پیغمبر. اگر چنانچه این بار به آخر نمی‌رسید، نوح ناکام شده بود، اما چون این بار به آخر خواهد رسید، چون او هم در رسانیدن این بار به آخر سهمی داشته است، پس نوح ناکام نیست، ابراهیم ناکام نیست، زکریا که تنش با اره دو نیم شد، ناکام نیست، آن پیغمبری که توی چاه انداختنش، ناکام نیست. درست است که در چاه افتاد، درست است که در دنیا ندید آنچه را که می­‌خواست ببیند، درست است که یحیی علیه السلام سرش برای طاغیه زمان بریده شد و به هدیه رفت، اینها درست، اما اینها هیچ کدامی شکست نخوردند، چرا؟ برای خاطر اینکه این بلایا و مصائب را به قیمتِ پیش بردن بار امانت و نزدیک کردن آن بار به سر منزل متحمل شدند؛ این یک مطلب بود که دیروز گفتم.

مطلب دیگری که باز دیروز اشاره کردم، این است که در فرجام نهایی، در عاقبت کلی کار، دیدیم که انبیا هرگز شکستی در انتظارشان نیست، بالاخره همه کامیاب و موفق شدند، با این بیانی که گفتم. اما بعضی از انبیا غیر از آن کامیابی نهایی، که بار را یک متر به سرمنزل نزدیک کردند، علاوه بر این، موفقیت­‌های هم در دنیا نصیبشان شده است، آن موفقیت‌­ها عبارت از این بوده که توانستند جامعه‌­ای بر اساس فکر توحیدی و مکتب پیشنهادی خود به وجود بیاورند. نمونه واضحش پیغمبر خودِ ماست که بر اساس فکر اسلامی و طرز فکر قرآنی و الهام پروردگار، جامعه‌­ای و مدینه‌­ای، مجتمعی و نظامی به وجود آورد و از قبیل پیغمبر است بسیاری از انبیای گذشته، که باز دیروز اشاره کردم. ایمان آوردن امپراطوری رم بعد از رفتن عیسی­‌ست، تشکیل جامعه فاضله بنی اسرائیل بعد از رحلت موسی­‌ ست. ابراهیم در زمان زندگی خودش جامعه الهی را تشکیل داد، که قرآن ناطق است. سلیمان حکومت الهی را در سرتاسر عالم گسترش داد. پیغمبر بنی ­اسرائیلی به نام سلیمان بن داود همه عالم را به صورت یک جامعه توحیدی و جامعه الهی دور یکدیگر و دور یک محور جمع کرده. پس بعضی از انبیا یک موفقیت­‌ها و کامیابی­‌هایی هم در زمان حیات خودشان داشتند که این کامیابی­‌ها خلاصه می­شده است در چه؟ در تشکیل نظام و جامعه الهی و توحیدی.

بعضی از انبیا این فرصت را نداشتند، مثل چه کسی؟ مثل زکریا که مثال زدم، مثل یحیی که مثال زدم، در زندگی ناکام شدند، بالاخره کشته شدند، و مثل بعضی دیگر از انبیای قبل از زکریا و قبل از یحیی. این چیست؟ این سخن چگونه قابل تحلیل و توجیه است؟ چرا بعضی از انبیا موفق می‌شوند و بعضی دیگر ناکام می‌شوند؟ چرا همه نمی­‌توانند جامعه الهی و توحیدی را تشکیل بدهند؟ و چرا فقط بعضی این امکان و توفیق را به دست می‌­آوردند؟ جواب در یک جمله کوتاه است؛ همه جا موفقیت‌هایی که مردان و رهبران و بزرگان الهی کسب کردند، در گرو ایمان و صبر بوده است، و همه جا، آنجایی که رهبران بزرگ الهی و داعیان حق و حقیقت شکست خورده‌­اند، بر اثر نداشتن مایه کافی از ایمان یا از صبر بوده، بدون برو برگرد. همه جا همین جور بوده. هر جا اطرافیان پیغمبر و مؤمنین به او، در مبارزه با دشمنان و معاندان و معارضانِ دعوت پیغمبر، صبر به خرج دادند، پیش بردند. اقتضای فتح و پیشرفت در دعوت انبیا هست؛ چون انبیا بر طبق حق سخن می‌­گویند، بر طبق حق حرکت می­‌کنند، و حق پیروز است. حق بر طبق فطرت و سرشت جهان است، پس موفق و پیروز است. انبیا هم طبق سرشت جهان دارند حرف می‌­زنند؛ بنابراین مایه و اقتضای موفقیت در نهضت انبیا و در انقلاب پیغمبران به طور کامل موجود است. اگر تو می‌بینی پیغمبری در تاریخ شکست خورد، این را دلیل ندان که حرف حق باید شکست بخورد؛ نه، حرف حق باید پیروز بشود، نظام حق باید غالب بشود، دست حق باید بر سر باطل بکوبد و متلاشی کند، پس چرا پیغمبر شکست می­‌خورد یک جا؟ برای خاطر اینکه پیروان پیغمبر، با ایمان کافی یا صبر کافی ندارند، صبر به خرج نمی­‌دهند. والّا آیه قرآن، همان آیه­‌ای که دیروز تلاوت کردیم می‌گوید که: «و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین* انهم لهم المنصورون * و ان جندنا لهم الغالبون»[3]. جُند ما، سپاه ما، مردمِ ما غالبند، این سخن خدا تخلف ناپذیر است. اگر یک جا دیدی گویندگان کلمه حق مغلوب شدند، بِدان جُند خدا نبودند، شرایط جُند خدا بودن در آنها نبوده. دیگرانی که این غلبه را تدارک دیدند، این شکست را تدارک دیدند و زمینه‌­اش را درست کردند، جُند خدا نبودند. جامعه اسلامی، آن روزی که  جند خدا باشد، پیش می‌­برد، آن روزی که عقب می‌ماند، جند خدا نیست، سپاه خدا نیست، لشکر خدا نیست.

حاصل در دو کلمه خلاصه می‌­شود، علت شکست­‌ها از سویی و غلبه­‌ها و پیروزی‌­ها از سوی دیگری، هر جا پیروان پیغمبر ایمان کامل و یقین کامل در خود به وجود آوردند، و سر سخن حق خود ایستادند، مسلّم موفق شدند و پیش بردند؛ شکست در کارشان نیست. دیروز یک چیزی عرض کردم، از قول یکی از بزرگان همین تاریخِ قریب به معاصر خودمان، که به دوستانش می‌­گفت: آن وقتی که می‌توانید، مبارزه کنید، وقتی که دیدید دارید شکست می­‌خورید، باز هم مبارزه کنید تا برسید به آن لحظه‌­ای که دیگر یقین می‌­کنید که هان، حتماً شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید. وقتی در آن لحظه‌­ای که یقین دارید حتماً شکست می­‌خورید، باز به تلاش و کوشش و مبارزه خودتان ادامه دادید، آن وقت پیروزی و فتح نصیبتان خواهد شد. آیه قرآن تقریباً نظیر همین مطلب را می­گوید، یا تحقیقاً می­‌فرماید که: «حتی اذا استیاس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا»[4]، تا جایی رسید فشارها و لطمات و ضربات جبهه معارض پیغمبران که خود پیغمبر­ها مأیوس شدند، یک جایی رسید که پیغمبرها و مردمانی که همراه پیغمبرها بودند، اینها متزلزل شد دلشان، نه از لحاظ ایمان، ایمان‌شان از بین نرفت، اعتقادشان به خدا را از دست ندادند، اما چون معتقد بودند که پیروز خواهند شد، ایمان و یقین‌شان به پیروزی رو به زوال رفت و خیال کردند که اشتباه فهمیده‌­اند. یقین داشتند که خدا به اینها گفته شما حتماً پیروز خواهید شد؛ یک جایی می‌­رسید کار که اینها فکر می‌کردند مثل اینکه اشتباه فهمیده‌­اند، خدا چنین وعده‌­ای به آنها نداده بوده. «و ظنوا انهم قد کذبوا جاءهم نصرنا» در همان لحظه‌­ای که بر اثر شدت فشار و شدت ضربات و لطماتِ دشمن، جبهه حق و جبهه دین احساس می‌­کرد که هان، حتماً دیگر دارد نابود می­‌شود، از بین می­‌رود، دشمن دارد غلبه پیدا می‌کند، راه‌­ها روی او بسته است، در همان لحظه، چون باز هم استقامت می­‌کرد، چون باز هم تلاش می­‌کرد، نصرت و یاری خدایی فرا می‌­رسید؛ این آیه قرآن است.

ما خیال می­‌کنیم که اگر در طول تاریخ بعضی از نهضت­‌های داعیِ به سوی حق شکست خورده، اگر زید بن علی [5] در مسجد کوفه به پیشانی‌­اش تیر آمده و افتاده، اگر محمد بن عبدالله، صاحب نفس زکیه،[6] در مبارزه با منصور شکست خورده؛ اگر حسین بن علیِ حسنی، شهید فخ،[7] در نزدیکی مدینه با همه یارانش کشته شده؛ اگر ابراهیم بن عبدالله[8] در کوفه یا بصره به قتل رسیده؛ پس این برای ما یک تجربه عمومی باید به وجود بیاورد که ما بگوییم هر جایی نهضت حقی علیه باطل بر­پا شد، محکوم به شکست است. یک عده مردم نادان و بی­‌خبر از منطق قرآن، تصورشان این است. عرض کردم این تصور، مثل آب گوارایی به دل قدرتمندان و طاغیان تاریخ می‌­نشیند. از خدای دو جهان می‌خواهند که مردم این جور فرض کنند و تصور کنند. و البته پیداست که این طرز فکر را خود آنها هم ترویج می‌کنند. اما این بر خلاف واقع است، این طرز فکر.

اگر زیدبن علی آنجا شهید می­‌شود، با آن وضع ناکام، این دلیل بر این نیست که حق محکوم و زوال و شکست است؛ دلیل بر این است که حق هم با وجودی که حق است، احتیاج دارد به کار و تلاش و کوشش. گمان نکنیم چون حرف ما حق است، پس لازم نیست تلاش کنیم در راهش. فکر نکنیم چون داعیه ما قرآن است، پس خود خدا قرآن را پیش خواهد برد، نه! حرف حق درست است که حق است، درست است که محکوم است و مُسَلَّم[9] است جهان به پذیرش آن در آینده، اما تلاش می­‌خواهد، فعالیت می‌­خواهد، عده‌­ای باید پای آن صبر کنند، عده‌­ای باید برای به کرسی نشاندن آن خون دل بخوردند. ماجرای زیدبن علی به ما این درس را می­‌دهد، این درس را نمی‌­دهد که حق محکوم به زوال است، چرا اشتباه می­‌کنند؟ زید بن علی حرفش حق بوده مسلم، امام صادق صلوات الله علیه هم امضا کرده بود مبارزه زید بن علی را با دستگاه هُشام بن عبدالملک، آن مبارزه عجیب را اجازه داده بودند به او، تاریخ ناطق به این معناست. این بزرگوار هم رفت، کارها را هم خوب رو به راه کرد، منتها یک عده مردم بهانه جویِ نادانِ ناآگاه یا مغرضِ تحت تأثیر تبلیغات سوء دشمنِ بیدار، در لحظه لازم او را مخذول[10] کردند و تنها گذاشتند. این درس را ما از آن ماجرا یاد می­‌گیریم که حرف اگر حق باشد، حتی به حقانیت حرف زیدبن علی، باز اگر پیروانش، طرفدارانش او را تنها گذاشتند، اگر در راه او و در پای او کوشش و مجاهدت نکردند، شکست می­‌خورند، اگر مجاهدت کردند، پیش می­‌روند. همه حرف­‌های عالم همین طور است. شما چقدر در دنیا افراد را، ایده‌­ها را مکتب‌ها را سراغ دارید که پیروانش، دوستانش بر اثر کوشش، مجاهدت، آن مکتب را به کُرسی نشاندند؟ چطور حرف‌­های باطل، حرف­‌های ناحق، حرف‌های برخلاف سنت عالم و طبیعتِ انسان، بر اثر کوشش و مجاهدت به کُرسی می‌­نشیند، اما حرف حق بر اثر مجاهدت به کرسی نمی‌­نشیند؟ این چه حرفی است؟ اما بعضی همین حرف چرندِ باطل را می‌گویند دیگر.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در یک خطبه از نهج البلاغه، در خطبی، از جمله در یک خطبه کوتاه، این مطلب را کاملاً روشن می­‌فرماید. من البته نمی‌خواستم امروز خیلی تفصیل بدهم و تفصیل هم نمی­‌دهم، بیشتر می‌خواهم این آیات را معنا کنم، اما حالا این خطبه را هم برایتان می‌­گویم. خطبه‌­ای‌­ست که چند بار تا حالا در محافل گوناگون خوانده‌­ام برای برادرانی که بودند. شرح ماجرای پیشرفت‌های سپاهیان اسلام را می‌دهد امیر المؤمنین، در زمان پیغمبر. می‌­فرماید که «و لقد کنا مع رسول الله نقتل آباءنا و ابناءنا و اخواننا و اعمالنا»[11] می­‌گوید ما در کنار پیغمبر و در رکاب پیغمبر که بودیم، این جوری عمل می­‌کردیم؛ در میدان جنگ که می‌­رفتیم، پدرهای خودمان را، فرزندان خودمان را، برادران خودمان را، عموهای خودمان را که در جبهه کفر و شرک بودند، می­‌کشتیم. اگر عموی ما، پدر ما، پسر ما، برادر ما، در زیر پرچم کفر می‌­آمد به جنگ پیغمبر، ما که با پیغمبر رفته بودیم، نمی­‌گفتیم این برادر من است، این را نکشم، این پسر من است، این را نکشم، بی‌­دریغ همه را درو می­‌کردیم در راه خدا. بعد هم که اینها را می­‌کشتیم و برمی­‌گشتیم، در دل متزلزل نمی­‌شدیم که ای داد بیداد دیدی! ما برای خاطر این دین تازه، این فکر تازه، این فرزند دلبندمان را کشتیم نه. ایمان ما بر اثر این اقدامِ حادّ و قاطع کم نمی‌­شد، زیاد می­‌شد. «ما یزیدنا ذلک الا ایمانا و تسلیما» این مجاهدت ما بر ایمان ما و تسلیم ما می‌­افزود، «و مضیا علی اللقم و صبرا علی مضض  الالم» این مجاهدت ما موجب می‌­شد که ما در کارهای دشوار، قاطع‌­تر عمل بکنیم، بر دردها و سوزش‌های مجاهدت بیشتر صبر بکنیم. خب، بعد بنا می­‌کند امیر المؤمنین شرح میدان­‌های جنگ را به طور خلاصه آنجا گفتن. «و جدا فی جهاد العدو لقد کان الرجل منا و الآخرین من عدونا یتصاولان الفحلین یتخالسان انفسهما ایهما یسقی صاحبة کأس المنون». که نمی­‌خواهم این‌ها را شرح بدهم که سرباز جنگی ما در میدان جنگ چگونه به دشمن می‌­پرید، چطور با او درگیر می‌­شد و گلاویز می‌شد. چطور به سوی مرگ سبقت می‌­گرفتند سربازان ما و شجاعان و سلحشوران اسلام، اینها را کاری ندارم. بعد در آخر همین خطبه ـ که کوتاه هم هست خطبه ـ می­‌فرمایند که «فلما رای الله صدقنا انزل بعدونا الکبت و انزل علینا النصر» این قدر مجاهدت کردیم تا خدا دید که ما راست می‌گوییم، دید به راستی مسلمانیم ما، دید واقعاً مؤمنیم، با عمل خود نشان دادیم ایمان عمیق خود را، وقتی این جوری عمل کردیم، آن وقت سرکوبی بر دشمنان ما و نصرت و پیروزی برای ما از سوی خدا نازل شد. یکی دو، سه جمله دیگر می­‌فرمایند، بعد می­‌فرمایند که «ولعمری لو کنا نأتی ما اتیتم ما قام للدین عمود و لا اخضر للایمان عود». این را امیرالمؤمنین در زمان خلافتش می‌­گوید، آن وقتی که با یک مشت آدم­‌های از زیر بار در رو تنبلِ عافیت طلب روبه رو بوده، که وقتی می­‌گفت بیایید برویم به جنگ معاویه، عذر می‌آورند؛ وقتی بنا بود بروند به جنگ طلحه و زبیر، هزار جور توجیه شرعی برای نیامدن خودشان درست می­‌کردند؛ خلاصه آدم­‌های عافیت‌طلب، زندگی‌طلب، آسایش‌طلب، دور از معارف الهی، با یک چنین آدم­‌هایی رو به رو بود. ضعیف، پست، سست، زبون، تن به ذلت داده، با راحت خود گرفته، با یک چنین آدم­هایی طرف بود امیر المؤمنین. به آنها می­‌گوید که «ولعمری» به جان خودم قسم، «لو کنا نأتی ما اتیتم» اگر ما آن روز با پیغمبر همان کاری را می­‌کردیم که شما امروز دارید می­‌کنید، ای مسلمانان! «ما قام للدین عمود و لا اخضر للایمان عود» یک پایه از پایه‌­های دین بر پا نمی ایستاد، یک شاخه از شاخه‌­های ایمان سرسبز نمی­­‌شد.

شما از این خطبه چه می­‌فهمید؟ سخن امیرالمؤمنین که چیزی جز سخن پیغمبر نیست، آن راهی که علی می رفت، همان راهی است که برادرش پیغمبر می‌رفت، چرا در آن روز پیغمبر خدا آن جور پیشرفت کرد و چرا در زمان امیر المؤمنین کارها آن جور متوقف­ ماند؟ چرا؟ امیر المؤمنین دارد بیان می­‌کند سِرّش را. می­‌گوید چون آن روز ما صبر کردیم در میدان­‌های جنگ، آن روز بر سوزش درد صبر کردیم، آن روز حاضر شدیم از توی رختخواب بیاییم توی میدان، آن روز حاضر شدیم از منافع مادی و کسب و کارمان بگذریم برای خدا، اما امروز شما حاضر نیستند. آن روز پیش رفتیم، امروز عقب ماندیم. یک مسئله خیلی ساده و روشن؛ دودوتا، چهارتا. این تحلیل اجتماعی امیرالمؤمنین است.

باری، خلاصه مطلب این می­‌شود که پیغمبران الهی، علاوه بر آنکه در سلسه نبوت‌­ها کارشان توآم با پیروزی‌­ست، در پایان کار، فتح و فرجام ابدی و نهایی با آنهاست؛ در همین دنیا هم پیغمبران، فتح و پیروزی و دست یافتن بر خواسته­‌های خود و خواسته‌های مکتب‌شان برایشان مسلّم است، اما به شرط اینکه پیروان‌شان، همراهان‌شان، ایمان بیاورند، ایمان واقعی به خرج بدهند، کمک بکنند و در میدان‌­های مبارزه و جهاد صبر کنند؛ به شرط ایمان و صبر، این حاصل کلام است.

حالا به آیات قرآن برمی­‌گردیم. بنده امروز از چند جای قرآن کریم آیاتی را انتخاب کردم که البته نوشته‌­اش فردا به دست شما خواهد رسید و دیدم که بیش از اینها در قرآن آیات نویدبخش هست. یکی در سوره مؤمن است، که آن آیات را حالا اینجا لازم نیست. بخوانم، می‌­فرماید: «انا لننصر رسلنا و الذین آمنوا فی الحیاة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد».

اجازه بدهید بخوانم آنها را، عیب ندارد. حیفم می­‌آید که این آیات را امروز معنا نکنم؛ چون فردا هم که نمی‌رسم معنا کنم. سوره مؤمن آیه 51 به حسب این قرآن. «انا لننصر رسلنا و الذین آمنوا»[12]، لام «لننصر» برای حتمیّت و تحقیق است و تأکید، «انا» هم به همین معنای تحقیق و تأکید است. یعنی ما به طور حتم و بدون تردید یاری می­‌کنیم، «رسلنا» پیامبران خودمان را. آیا فقط پیغمبران را؟ نه، «والذین آمنوا» مؤمنان را نیز. مؤمنی که در راه پیغمبر حرکت می­‌کند، این وعده برای او هم هست. انسان­‌های پاک نهادی که دنبال دعوت انبیا راه می‌افتند، این وعده برای آنها هم هست، «والذین آمنوا». کجا یاری‌­شان می‌­کنیم؟ «فی الحیا الدنیا» درهمین زندگی دنیا، همین جا ما یاری می‌کنیم آنها را، نمی­‌گذاریم برای بعد. «و یوم یقوم الاشهاد» و همان روزی که گواهان برپا می­‌ایستند. که البته این را که گواهان برپا می­‌ایستند، در بعضی از تفاسیر به روز قیامت تفسیر شده.

یک حدیثی در ذیل این آیه شریفه هست که امام علیه السلام به جمیل بن دراج، بر طبق آن حدیث می‌­فرماید که منظور از نصرت خدا به پیغمبران، نصرت‌شان در عالم رجعت است؛[13] یعنی بعد از اینکه حضرت ولی عصر صلوات الله علیه می­‌آید و آن حکومت الهیِ همه جانبه در این عالم به وجود می‌­آید و پرچم قرآن و اسلام بر سراسر عالم کوفته می­‌شود و همه مردم به سوی دین و خدا و توحید حرکت می‌کنند، حکومت واحده الهی به وجود می­‌آید، بعد از آن پیغمبران و انبیاء و اوصیا و شهدا و صلحای از مؤمنین را خدای متعال زنده می‌­کند؛ طبق آیاتی که از قرآن تعبیر شده به این معنا، و روایاتی که تصریح شده به این معنا، کاری به بحث رجعت حالا ندارم. امام در این روایت می‌­گوید که این برای رجعت است، این آیه مربوط به رجعت است و نصرت برای رجعت است. بنده این جور تصور می­‌کنم که امام علیه السلام نمی‌­خواهند این جمله‌­ای را که می­‌گوید «فی الحیاة الدنیا»، این را تعبیر کند به رجعت. امام نمی­‌خواهد بگوید آنی که خدا گفته است که ما در زندگی دنیا آنها را یاری می­‌کنیم؛ یعنی در رجعتِ در زندگی دنیا. گمان می­‌کنم «یوم یقوم الاشهاد» تعبیر می­‌شود به رجعت و نه به قیامت، قیامت که چه یاری کردنی؟! در روزگار رجعت خدای متعال پیغمبران را یاری می‌­کند، این را به صورت احتمال عرض می­‌کنم و از این روایت احتمالاً استنباط می­‌کنم. علی ایّ حالِ،[14] ولو ما از این اسفاده هم صرف نظر بکنیم، خود کلمه «فی الحیاة الدنیا»، به طور ظاهر، به قرینه آیاتی هم که بعد می­‌آید، نشان می‌دهد که خدای متعال وعده صریح می­‌دهد به پیغمبران و به مؤمنان که در همین زندگی دنیا، ما شما را یاری خواهیم کرد.

«یوم لا ینفع الظالمین معذرتهم»، «یوم یقوم الاشهاد» کِی است؟ گواهان کِی برمی­‌خیزند؟ آن وقتی که ستمگران را معذرت خواهی­‌شان سودی نخواهد داد. یک آیه دیگری هست در قرآن، «یوم یأتی بعض آیات ربک لا ینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل»[15] که آن هم تعبیر شده به روزگار آمدن ولی عصر، ممکن است این هم همان باشد، «و لهم اللعنة» بر ستمگران است لعنت، «و لهم سوء الدار» برای آن‌هاست منزلگاه بسیار شوم و بد.

بعد برای اینکه شاهدی بر اینکه ما پیغمبران را یاری می­‌کنیم، بیاورد، ماجرای موسی را مثال می‌­زند؛ چون قبل از این آیه، از اوایل سوره مؤمن، غالباً صحبتِ حضرت موسی­‌ست و مبارزاتش با فرعون، لذا اینجا هم که وعده نصرت به همه پیغمبران می‌­دهد، به عنوان یک نوع، یک مصداق، یک نمونه می­‌فرماید: «و لقد آتینا موسی الهدی» ما به موسی راه‌یافتگی و هدایت دادیم. «و لقد آتینا موسی الهدی و اورثنا بنی اسرائیل الکتاب» کتاب را برای بنی اسرائیل به میراث نهادیم. بنی اسرائیل صاحب کتاب، صاحب مجموعه معارف و مقررات الهی باقی ماندند و این نشان می­‌دهد که اینها موفق شدند، وإلا اگر کفار و طایفه‌­های زمان بر بنی اسرائیل پیروز می­‌شدند، اجازه نمی­‌دادند که آنها بر طبق کتاب آسمانی خود عمل کنند؛ کتاب را از میان آنها ضایع می­‌کردند. «هدی و ذکری لاولی الالباب» که این کتاب هدایت است، راهیابی­‌ست و آگاهی­‌ست برای صاحبان عقل و خرد.

«فاصبر» پس حالا تو هم صبر کن، استقامت کن، با انگیزه­‌های انحطاط آفرین مقاومت کن. «ان وعد الله حق» بی گمان وعده خدا حق است. این وعد­ه­‌ای که خدا داده، گفته شما پیروز خواهید شد، آن وعده­‌ای که در سوره صافات بود، «و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین* انهم لهم المنصورون»، و همچنین وعده‌­های دیگری که در قرآن هست؛ اینها حق است، این‌ها درست است. مسلّم تو پیروز خواهی شد ای پیغمبر، بر طبق وعده خدایی؛ اما شرطش صبر است. «فاصبر» باید صبر کنی، باید مقاومت و استقامت کنی، باید از راه این ستیزه مقدسی که پیش گرفته‌­ای برنگردی.

«فاصبر ان وعد الله حق و استغفر لذنبک» بر گناهانت استغفار کن. البته گناه پیغمبر، گناهِ بابِ پیغمبر است، از این قبیل گناه‌­های ما نیست. پیغمبر معصوم است مسلّم. به نص آیات قرآنی و به حکم عقل، پیغمبر گناه نمی‌کند. این ذنب از نوع ذنب‌­ها و خطاهایی­‌ست که برای انسان در آن حد خطاست، گر چه اگر بنده و شما همان کار را بکنیم، هیچ خطا نیست. آن گناهان را می­‌گوید، آن ذنب­‌ها را می­‌گوید. «واستغفر لذنبک» پوزش بخواه و طلب غفران کن و طلب جبران کن برای خطاهای کوچک گذشته­‌ات، «و سبح بحمد ربک بالعشی و الابکار» تسبیح بگو، ستایش کن پروردگارت را در هر شامگاه و هر صبحگاه. این آیه خیلی روشن به ما می‌­آموزد که پیغمبران فرجام کارشان نصرت خداست.

و اما آیات سوره انبیا را؛ آن هم باز همین طور مختصراً بخوانم. سوره انبیا در جزء هفهدهم است، بعد از سوره طه. خیلی عالی­‌ست آیات سوره انبیا. من توصیه می‌­کنم به دوستانی که با قرآن انس دارند، سوره انبیا را با دقت بخوانند. از اول سوره خدای متعال مرتب دارد می­‌گوید که انبیا پیروز خواهند شد، دشمنان انبیا سرکوب خواهند شد، در این دنیا هم پیش از آن دنیا عداب خواهند شد؛ این را همین‌طور از اول سوره مرتب دارد می‌گوید. بعد که یک مقداری این مطالب را تکرار می­‌کند، می­‌پردازد به تاریخ. داستان موسی را نقل می­‌کند، پیروزی موسی و شکست قدرت ضد موسی؛ داستان ابراهیم را نقل می‌کند، پیروزی ابراهیم و موفقیت ابراهیم و شکست قدرت­‌های ضد ابراهیم؛ داستان نوح را، داستان سلیمان را، داستان‌­های دیگر را. همه ماجراهایی که در این سوره نقل شده، به این صورت است که پیغمبر پیشرفت می‌کند، موفق می‌­شود، پیروز می‌­شود و ضد پیغمبر، ضد انقلاب نبی، ضد حرف نوی پیغمبر، یعنی ارتجاع ضد نبوت، مغلوب می‌­شود، منکوب می­‌شود و شکست خورده می­‌شود، و این سنت تاریخ است.

می­فرماید که «و ما ارسلنا قبلک الا رجالا نوحی الیهم» آیات اول سوره است،[16] می‌­گوید پیش از تو ما پیغمبرانی فرستادیم و به آنها وحی دادیم. «و ما جعلنا هم جسدا لا یأکلون الطعام» آنها را به صورت ملک و فرشته­ قرار ندادیم که جسد نداشته باشند و طعام نخواهند، «و ما کانوا خالدین» خالدین، خالد و جاودانه و همیشگی هم نبودند. آنها هم یک وقتی مرده­‌اند، اما «ثم صدقنا هم الوعد» وعده خود را برای آنها راست کردیم، وعده پیروزی را. «ثم صدقناهم الوعد فانجیناهم» نجاتشان دادیم، «و من نشاء» و هر که را خواستیم با آنها نجات دادیم، «و اهلکنا المسرفین» متجاوزان را هلاک کردیم. «لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم افلا تعقلون» حالا به سوی شما هم ای مؤمنین، کتابی و قرآنی فرستادیم که در اوست ذکر و آگاهی و یادآوری شما، «افلا تعقلون» تعقل نمی­‌کنید؟ نمی­‌اندیشید؟

بعد می‌­رسد به آیه یازده، می­‌فرماید: «و کم قصمنا من قریة» واقعاً سرود فتح پیامبران است، سرود مهیجی‌­ست که نشان می‌­دهد پیغمبران چگونه با کمک‌­های غیبی الهی که در بطن این عالم هست، و نه کمک­‌های غیبی به صورتی که مردم عامی دلشان می‌خواهد و دوست می‌­دارند که یک دستی از غیب بیاید بکوبد توی سینه دشمن، نه؛ کمک­‌های غیبی که در بطن خود این جهان نهفته است، برابری دارد با سرشت عالم و سرشت بشر و جهان، با این کمک­‌های غیبی، چقدر پیغمبران را پروردگار عالم موفق ساخته. «و کم قصمنا من قریة» و چقدر و چه بسا در هم شکستیم، در هم شکستیم آبادی و جامعه‌­ای را که «کانت ظالمة که ستمگر بود.

جامعه ستمگر، نظام ستمگر، تمدن ستمگر، آن جامعه‌­ای که در ساختمانش ستم به کار رفته، طبقه‌بندی به وجود آمده، استثمار درست شده، بهره‌­کشی انسان از انسان درست شده؛ این قریه ظالمه است، این جامعه ظالمه است، که در بنیاد ستمگری به کار رفته، چقدر اینها را درهم شکستیم. «قصمنا» یعنی در هم شکستیم، خُرد کردیم. «و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة و انشأنا بعدها قوماً آخرین» و پس از آنها مردمِ دیگر، گروه دیگر، طبقه دیگر را بر سر کار آوردیم و پدیدار کردیم.

«لما احسوا بأسنا»؛ شرح فلاکت ستمگران در حین دیدن عذاب خدا، «فلما احسوا بأسنا» همین که احساس کردند خشم و غضب ما را، آن ستمگران، یا از باب اینکه مثلاً فرض کنید عذاب آسمانی نازل شد، یا از باب اینکه دیدند مؤمنین به همراهی پیغمبرشان بر سر آنها تاختند و الآن است که شمشیر خشم خدا را بر سر آنها فرود بیاورند، همین که احساس کردند خشم ما را، «اذا هم منها یرکضون» ناگهان از آن آبادی‌­ها، از آن تمدن، از آن جامعه­ پای به گریز نهادند، بنا کردند گریختن و فرار کردن. «لا ترکضوا» مگریزید، «و ارجعوا الی ما اترفتم فیه» برگردید به تنعّم گاه‌هایتان. برگردید به آن کاخ­‌هایی که در آنها متنعم بودید، برگردید به میان جامعه و شهری که در آن شهر آقایی و فخر می‌­فروختید، کجا می­‌گریزید؟ «و ارجعوا الی ما اترفتم فیه و مساکنکم». برگردید به مسکن­‌هایتان، «لعلکم تسئلون» شاید بخواهند شماها را استیضاح کنند، شاید بخواهند از شما سؤال کنند، کجا می‌­روید؟ «قالوا یا ویلنا انا کنا ظالمین» گفتند وای بر ما، وای بر ما که ما ظلم و ستمگر بودیم. «فما زالت تلک دعواهم» همین بود سخن‌شان، «حتی جعلناهم حصیدا خامدین» و همین‌گونه سخن می­‌گفتند تا آنکه ما همه آنها را طعمه مرگ و نابودی ساختیم.

دقت کنید. دو، سه آیه دیگر هست، اینها را بخوانم. این آیات بعدی در حقیقت زیربنای فکری این واقعیت تاریخی را بیان می­‌کند. چرا این جوری شده؟ چرا باید ستمگران نابود بشوند و ستم­کشان جای آنها را بگیرند؟ چرا باید دعوت پیغمبر حتماً پیش برود و معاندانش سرکوب بشوند، چرا؟ علت این است: « و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین» ما آسمان را و زمین را و آنچه در میانه آنهاست، به بیهوده نیافریدیم. «لو اردنا ان نتخذ لهوا لا تخذناه من لدنا ان کنا فاعلین» اگر می­‌خواستیم کار بیهوده‌­ای انجام دهیم، البته انجام می‌­دادیم؛ از پیش خود این کار را می­‌کردیم، اگر کننده این کار بودیم، اما هرگز نمی­‌کنیم. پروردگار عالم کار بیهوده نمی­‌کند، بر طبق باطل عمل نمی­‌کند، به پوچی عمل نمی­‌کند. یعنی چه؟ یعنی این آسمان و زمین را و آنچه در میان آنهاست، اگر آفریدیم، بر طبق یک منظوری آفریدیم، برای رسیدن به یک هدف و یک مقصدی آفریدیم. حتی یعنی خط سیرِ این آسمان و زمین و هر آنچه در این آسمان و زمین است به آن هدف، یعنی حق. آن راهی که آسمان و زمین و موجوداتش را به آن سر منزل و مقصود و هدفی که برای آن آفریده شده‌­اند می­‌رساند، آن خطِ سیر، حق است، هر وسیله‌­ای که انسان­ها را به آن سرمنزل برساند، آن وسیله­ حق است. اینها دیگر در آیه قرآن تصریح نمی شود. مفاد آیه این است؛ یعنی با تدبر در آیه، خیلی روشن است؛ و بنای قرآن بر این است که غالباً خیلی از چیزهایی که فهمیده می­‌شود و روشن است و عقل انسان­‌ها می­‌رسد، آنها را دیگر تصریح نمی­‌کند.

بعد دنبالش می‌­فرماید که «بل نقدف بالحق علی الباطل» بلکه ما در هم می‌کوبیم به وسیله حق، باطل را. این راه حق، این طریقه صحیح، این طریقه فطری و سرشتی انسان و جهان، این بالاخره بر باطل پیروز خواهد شد. بلکه پیروز می­‌گردانیم حق را بر باطل، «فیدمغه» پس این حق، باطل را به کلی محو و نابود می‌­کند. «فاذا هو زاهق» آن گاه باطل را می­‌بینی که دارد از بین می‌­رود، رو به نابودی­‌ست. «و لکم الویل مما تصفون» آن وقت شما ای ستمگران، شما ای ظالمان، شما ای باطل‌گرایان و ناحقان، بر شماست وای، بر شماست بیچارگی و نابودی، «ولکم الویل مما تصفون» از آنچه که توصیف کردید و بیان کردید.

بعد البته دنبالش باز با سبک قرآنیِ بسیار جالب و زیبایی ـ که لازم است انسان انس بگیرد با قرآن تا این نکات جالب و زیبای قرآن را درست بفهمید. غالباً کسانی که ملتفت نمی­‌شوند این لطافت­‌ها و ریزه­کاری‌­ها و ظرافت‌­های قرآن را، با قرآن انس ندارند. اگر انسان انس پیدا کند با قرآن، لحن کلام قرآن به گوشش آشنا می­‌شود، می‌­فهمد قرآن چگونه دارد حرف می‌زند ـ راجع به این مسئله بحث می­‌کند و صحبت می­‌کند؛ آمدن حق، رفتن باطل، پیروزی حق، شکست باطل، بعد راجع به خلقت آسمان و زمین، مجدداً تمسّک می‌­کند به اینکه پروردگا عالم مالک آسمان است، مالک زمین است، حاکم بر تمام اقطار عالم وجود اوست، پس در زندگی انسان‌­ها هم او باید حکم فرمایی کند. در نظام زندگی بشر هم او باید قانون بدهد، او باید اداره  کند، او باید تدبیر کند؛ پس کسانی که در مقابل انبیا ادعای حکومت و قدرت و سلطه می­کردند، بر باطل بودند و محکوم به نابودی­اند.

چهارشنبه بیست و دوم ماه رمضان 1394 فرجام نبوّت (2)

کوته سخن دربار فرجام نبوت‌های آن است که در مرحله و فصول تاریخ، هر گاه دعوت انبیاء، با ایمان و صبر کامل از سوی خود و پیروان آنان همراه بوده، پیروزی و موفقیت نصیب آنان شده و به ایجاد محیط مناسب و نظام مطلوب و بر انداختن نظام جاهلی، توفیق یافته‌­اند. انبیاء عموماً حتی آنها که بظاهر با شکست مرحله‌­ای مواجه شده‌­اند. در خط سیر عمومی نبوت، به هدف و مقصود خود که بالا بودن سطح اندیشه و روحیه‌­ی انسان‌ها و آماده ساختن آنان برای رسیدن به مرحله­‌ی بعدی است، دست یافته‌­اند.

این حقیقت را قرآن با بیان‌های گوناگون چه در ضمن گزارش ماجرای پیامبران و چه در ردیف حقایقی مربوط به عموم انبیاء برای آگاهی و دلگرمی پیامبر خاتم (ص) و مسلمانان و همه‌ی کسانی که در راه انبیاء گام خواهند زد، آشکارا بیان فرموده­ است:

انا لنتصر رسلنا و الذین آمنوا ـ ما بطور حتم و یقین، پیامبران خود و آن کسانی را که ایمان آورده‌­اند، یاری خواهیم کرد.

فی الحیوة الدنیا و یوم یقوم الشهاد ـ در این جهان و هم در روزی که گواهان بپا می‌خیزند.

یوم لا ینفع الظالمین معذرتهم ـ روزی که پوزش‌خواهی ستمگران به آنان سودی نمی‌بخشد.

و لهم اللعنة و لهم سوء الدار ـ و آنان‌را دوری و محرومی از رحمت خدا و نیز سر منزلی شوم، نصیب می‌گردد.

و لقد اتینا موسی الهدی ـ همان بموسی هدایت و ره یافتگی بخشیدیم.

و اورثنا بنی اسرائیل الکتاب هدی و ذکری لاولی الالباب ـ و برای بنی اسرائیل، کتاب را بجا نهادیم که مایه‌­ی هدایت و راهیابی و آگاهی خردمندان بود.

فاصبران وعد الله حق ـ پس استقامت و صبر کن، که بی‌گمان وعده‌­­ی خدا (بر پیروزی و نصرت) حق است.

واستغفر لذنبک و سبح بحمد ربک بالعشی و الابکار ـ و از خطای خود پوزش طلب (در صدد جبران خطاهای گذشته باش و صبح و شام پروردگارت را ستایش و تسبیح گوی) سوره مؤمن آیه 51 تا 55

سوره­‌ی انبیاء سرود پیروزی انبیاء و شکست و ناکامی جباران و معاندان و معارضان ایشان است:

و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة ـ و چه بسیار آبادی­‌ها و جامعه­‌های ستمگر را در هم شکستیم.

و انشأنا بعدها قوما آخرین ـ و پس از آنان، مردمی و گروه‌­هائی دیگر پدید آوردیم.

فلماء احسوا بأسنا اذاهم منها یرکضون ـ ستمگران چون خشم و عداب ما را احساس می‌کردند بی‌درنگ پای به گریز می‌نهادند.

لا ترکضوا و ارجعوا الی ما اترفتم فیه ـ می‌گریزند! و بسوی تنعم گاه­‌های خود بازگردید!

و مساکنکم لعلکم تسئلون ـ و به سوی منازل‌تان ! ممکن است مورد پرستش قرار بگیرید! (سوره انبیاء 11 ـ 12)

و پس از چندین آیه ، آنجا که سخن به ماجرای ابراهیم می‌رسد:

قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم ـ گفتیم ای آتش، خنگ و گوارا شو بر ابراهیم.

و ارادوا به کیدا فجعلنا هم الاخسرین ـ برای او دشمنی ای تهیه دیدند، پس ما آنان را بسخت­‌ترین زیان‌ها دچار ساختیم.

و نجیناه و لوطا الی الارض التی بارکنا فیها للعالمین ـ او و لوط را نجات بخشیده و به سرزمینی که برای جهانیان مبارک و فرخنده ساخته بودیم، منتقل کردیم.

و وهبنا له اسحاق و یعقوب نافلة ـ و بدو اسحاق را دادیم و یعقوب را که نوه‌­ی او بود.

و کلا جعلنا صالحین ـ و همگی را شایستگان ساختیم.

و جعلنا هم ائمة یهدون بأمرنا ـ و آنان را پیشوایان و امامانی قرار دادیم که بر طبق فرمان ما هدایت میکردند.

و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و اتیناء الزکوة ـ و به آنان انجام کارهای نیک و بپا داشتن نماز و پرداختن زکات را آموختیم.

و کانوا لنا عابدین ـ و آنان عبادت‌گران و بندگان ما بودند.

                                                                         (سوره انبیاء 73 ـ 69)

[1] ـ به پلی کپی انتهای جلسه مراجعه بفرمایید.

[2] ـ طرفداران ملت

[3] ـ سوره مبارکه صافات / آیات 171 تا 173

[4] ـ سوره مبارکه یوسف / آیه 110

[5] ـ او در زمان امامت حضرت صادق و خلافت هشام بن عبدالملک، به عنوان نخستین علوی­انی که دست به نبرد مسلحانه زد، قیام کرد. مقصودش باز گرداندن حقوق از دست رفته آل محمد به امام برگزیده آل محمد بود. زید در کوفه برای خود یارانی جمع کرد و آن گاه علم قیام را برافراشت. یوسف بن عمر ثقفی مأمور به نبرد با او شد. قبل از این رویارویی، بسیاری از یاران زید، میدان را خالی کردند و در نهایت زید با یاران اندکی به میدان مبارزه رفت و به شهادت رسید. امام رضا درباره زید می­فرمایند: «او به حق قیام کرد و در راه حق کشته شد و اگر او پیروز می‌­شد، خلافت را به صاحبان آن مسترد می‌­ساخت.»

[6] ـ محمد بن عبدالله الحسن، ملقب به نفس زکیه از فضلای بنی هاشم بود. در اواخر دولت بنی­‌امیه، بنی­‌هاشم با یکدیگر توافق کردند با «نفس زکیه» به عنوان مهدی این امت بیعت کنند، اما امام صادق راضی نشد. پس از خلافت رسیدن منصور، همه اولاد امام حسن و امام حسین را اسیر کردند و به عراق فرستادند و در کوفه حبس کردند، به طوری که یکی یکی در زندان درگذشتند. وی با شنیدن این خبر، در مدینه قیام کرد و امیر مدینه را از آن اخراج کرد. در نزدیکی مدینه وی با سپاهی از سوی خلیفه مبارزه کردند و محمد نفس زکیه کشته شد.

[7] ـ حسین بن علی حسن، از نوادگان امام حسن است که در زمان امامت امام کاظم در مدینه زندگی می­‌کرد. با سخت­‌گیری خلیفه عباسی و حاکم مدینه، عده‌­ای به ایشان پیشنهاد قیام و قول همراهی دادند. ایشان ابتدا در مدینه قیام کرد و پس از تصرف شهر با سیصد تن راهی مکه شد. در نزدیکی مکه، در مکانی به نام فخ با لشکر خلیفه عباسی روبه‌­رو پس از مجاهدت به شهادت رسیدند. سر ایشان و صد تن دیگر از بدن­‌هایشان جدا و در مکه در منظر حجاج قرار داده شد. پیکرهای بی‌سر ایشان سه روز بر زمین افتاده بود. امام جواد درباره ایشان فرمودند» «پس از واقعه کربلا برای ما قتلگاهی بزرگتر از حادثه فخ نبود.»

[8] ـ ابراهیم بن عبدالله برادر نفس زکیه، در ابتدا به نام برادرش از مردم بیعت می‌­گرفت و وقتی برادرش به شهادت رسید، به سوی خود دعوت کرد. او در بصره قیام و شهر را سریع تصرف کرد. عده‌­ای از مردم کوفه او را به این شهر دعوت می­‌کردند. ابراهیم در راه کوفه با سپاه خلیفة عباسی مواجه شد و به شهادت رسید.

[9] ـ (س ل م) تسلیم

[10] ـ (خ ذ ل) خوار و ذلیل شده

[11] ـ حدیث شماره 17

[12] ـ سوره مبارکه مؤمن / آیات 51 تا 55

[13] ـ امام صادق، تفسیر نور الثقلین / ذیل آیه 51 سوره مؤمن

[14] ـ به هر حال، در هر صورت

[15] ـ سوره مبارکه انعام / آیه 158

[16] ـ سوره مبارکه انبیا / آیات 7 تا 18

1 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها